حکيم نيست آنکه با کسي که از معاشرتش ناگزير است پسنديده رفتار نمي کند، تا آن گاه که خداوند برايش راهي بگشايد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

خاکسترينه
خانه | ارتباط | آمار بازديدکنندگان : 14163 نفر

خاکسترينه :: سه‏شنبه 24 آبان 1384

به بهانه عزيزي که رستگار شد ؛ شهيد مشهد عشق علي و اله : 

                                      ايليا پطروسيان


ستايش ، تنها و تنها تو را سزد اي ماندگار مانافرين ؛ آيا نه آن بوده مر مرا - اين خفيف آستان آبي‌سانت را - بي ثناي نام تو ، سرآغاز کلام و پرواز سلام به بارگاه برکت گهربارت ، توان نتوان بودن ؟! آيا نه آن بوده نشايد جز در قبال قالب تهي کن الف قامت تو - اي رعنا قامت خيال من که در هيچ قامتي بلنداي قدمتت نگنجد - سر خمودن ؟! ليک ، في‌ الحال اجازتي ده مرا - کوچک عاشق پيشه‌‌ات را - بل با ذکر تذکره مذکور ، قلم در ضمير اوراق جاري ساختن و نکويي را و نکويي را در جريان انديشه شيد انديش خويش ، ساري ساختن !

سخن از مقربين درگاهت به جد آسان نمي‌نمايد که نمي‌دانم اين چه شوکتي و چگونه هيبتيست وجودشان را که عنان قلم از چنگال قلم‌سوار ماهر چنين در ربوده است ؟! توان خويش ناتوان بينم و نظم کلام بي‌اراده ‌چينم ؛ آخر چگونه گفتن همو را که خود فريادگر خاموش ديروز و خاموش فريادگر امروز همه گفتنيهاي ناگفته است ؟! مگر نه آنکه در شب قدرت شاهد اشهدت شد و سنه‌اي شش سپس ، شهيد مشهدت ؟! مگر نه آنکه به محمدت ايمان آورد ، تديني خودخواسته و در باور که طعن هيچ ايمان از مادر زاد گشته‌اي ، در آن راه نداشت و جاه ؟! چنين انديشم سعادتي برتر از اين دشوار شود يافت که به يقين خويش قدم در مسير اخلاص و خلوص سير نهادن ؛ حاشا که جز آن باشد !

والانشين سفره‌هاي خاکي ! اينک پرده پندار از نگاه ديدگانت به کناري جسته و در خوان بهشتي فام الهت به خرسندي نشسته‌اي ! مي‌دانم که نمي‌دانم چه مي‌داني ؛ زماني گذشتن بايد تا چرخ روزگار مرا نيز تا عرش مفروش عشق دردانه‌ام ، خداوندگار جاودانه‌ام ، بالا بردن تواند ؛ آن روز و آن ثانيه‌هاي وصال را بي‌تابانه بي‌تابم که مرا به پرديس اشتياقي و از دوزخ هراسي در دل نباشد آنگاه که يقينم باشد به نزديکش ، هر کجا که باشد ...

الها ،‌ روزها گذشته از آن روز که در اين مجال گفتمت : « چون هميشه خسته ام و در به زيستن بسته‌ ام ؛ نمي‌دانم چه مي‌خواهم و مي‌دانم نمي‌خواهم زنده باشم آنگاه که نفس فرو مي‌رود و بر مي‌آيد و در هر دمي و بازدمي ، يهود دور زيستنت مسيح قلبم را به صليب مي‌کشاند . » همچنانت ميل به زيستنم داري ؟! همچنانت دور داشتنت را رواي من مي‌پنداري ؟! هر چه خواهي کن که شيرين بود از شيرين ، هر آنچه سر زند ؛ ليکن عهدي با من بر سر جانم بگذار ، پيماني با من براي سرخوشي‌ام ، وعده‌اي از براي روز رستا :

الهم ، زيباروي بي‌منتهايم ، جانم در دست توست و اندامم بهکذا ؛ نباشد آني و لحظه‌اي از من که بي‌ ياد تو باشد ؛ ياري ده مرا بل به ميعاد ديدارت ، در پيشگاه کبرياييت ، در وصال زليخاييت ، آن دم که خسته از راه پيموده ، سر بر شانه‌هاي مهربانيت گذاشتن آرزومندم ، سرفکنده و خجل از آنچه در توشه دنيويم اندوخته‌ام ، نباشم ...

                                          خاکسترينه

              00:30 بامداد سه‌شنبه بيست و چهارم آبان ماه


 


خاکسترينه :: شنبه 1 مرداد 1384

بي تابم ، بي‌تابم و بي‌قرار ، چونان پرنده‌اي که اسير قفسش بينند ؛ گمان به خطا مبر که اين ، حسي تازه نيست ؛ روزهاست در هواي يافتنش پرسه مي‌زنم ؛ ساعتهاست بي‌قرار ادراکم و دقيقه‌هايي که در عطش آغوش گرفتنش به هر سياهه‌اي که از افق چشمان انديشه‌ بر حجم اندامم روان است تبسمي نثار مي‌کنم و چه خشکيده اينک ، لبان من از جور لبخند بي‌شمار ! نوازشهاي خورشيد ناز لحظه‌هاست و من ، در شاهراه گذر عمر بشر چشم‌انتظار فردا نشسته‌ام . اين منِ من ، من نيست ؛ منِ انسانيست ؛‌ منِ مائيست که هرکداممان گوشه‌اي از سير زمانيم ، گر به وضوح دريابيم ، گر ز خواب درآييم ؛ آغشته به عطشي جگرسوزم ، تشنة درک حقيقت هستي ، آلوده به ناپاکي انديشة مشکوک ، مسخ کلامي از غيب بل مرا به گناه سماع دراندازد که چه خوش نغمه‌اي ساز خواهد کرد آن مطرب طرب‌انگيز گر که از دوست مرا به شهوت نگاهي مست سازد . در جدال انديشه‌ام که چه نامم آنچه را در آرزويشم ؛ صدرا باشم و اشراق ، نورالانوار بخوانمش ؟! بودا شوم ، نيروانا طلب کنم ، کريشنا بجويم ؟! و قدري دورتر شايد ولتر و اِلدورادو ، هان ؟! نمي‌دانم وليکن خوب مي‌دانم که نامش هر چه بگذارم ، تمنايي بي‌مرز است شوق ادراک آنچه برايش زيست گرديده‌ام و رسالتي که بر دوش احساس و انديشة انسانيم نهاده‌است همو که از من درک ابديت روح علواني‌ام را خواستار است و من اينک ايمان دارم ، ايمان به انديشه‌ام تا آن دم که بينديشد ،  به احساسم تا آخرين تپشهاي قلب عشق‌پذيرم ، ايمان دارم حتي به جنس انسان ، به اشرف آفريده‌ها ، که تا جان باشد و تواني ، بودند ، هستند و خواهند بود کساني که در اين معنا بينديشند ، که کمال انساني را طلب کنند و در راه عروج همزادانشان به تمامي ، هرگز از پا ننشينند .


مهربانم ، رحمان بخشايشگرم ، زيباي زيبافرينم ، اي که عشق را در دلهامان نهاده‌اي و خود عشق جاودانه‌اي ، ياريمان ده تا بيانديشيم و احساس ورزيم که دريابيم راه سير ابديت را ، راز جاودانگي را ، رمز آفرينش را و به کلامي ، طريقت کمال انساني را  ... 



                                       خاکسترينه


                    01:20  بامداد شنبه يکم مردادماه


 


خاکسترينه :: يکشنبه 21 فروردين 1384

روزهاست مي‌بينمت ؛ مي‌داني ؟! هيچ دانسته‌اي که به قطره اشکَت در دل چه اشکها و به لحظهْ خَندَت بر جان ، چه خنده ها که زاييده‌ام ؟! مي‌داني به نگاهت دنيايي زِ ياد برده‌ام و به گاهِ التجا ، اما ، چه زجر نهاني کشيده‌ام ؟! غنچة آلوده به ناپاکي روزگارانت ! چشمة آلوده به ناپاکي بارانت !  کاش مي‌توانستن دمي در کنارَت نشستن و کاش مي‌توانستن سايه‌اي براي لحظه اي حتي ، به سايه‌سارت هِشتن . ليک چه مي‌توان کردن ؟! دريغ و صد دريغ چون مايي چُنين آموخته‌ايم که : ما نيکْ ظاهرانيم ، به مستمندان نزديک شدن نتوانيم ! ... دخترک ! گُلکِ پرپر شده در کنج خيابان گدايي !  ستارة نور زِ کف داده به آسمان بي نوايي ! دانَم که خسته‌اي ؛ دم به زيستن فرو بسته اي ؛ دانم به ريسمانِ فريادهاي خاموش جَسته‌اي ! صداي دلنشينْ حتي ، به جور تمناي بي منتها زِ دست داده‌اي ! من ، ليک هنوز گلويش تازه است ؛ من ليک هنوز ، اميد به يأس نداده‌ است ؛ من هنوز ، تو را فرياد سر نداده است و سهم اندکت را زِ زندگي نخواسته است . پس تمام توان خويش را فرا مي‌خوانم تا دخترک بي نوايي را به ياري خيزم که همهْ رؤياي پاک دخترانة خويش به زندان گدايي اسير مي‌بيند :    


اي همه آناني که شب هنگام ، آسوده و آرام ، سر بر بالين آسايش خود مي نهيد و در خوابي خوب فرو مي غلطيد تا کودکِ تواني براي سرخوشيهاي فرداتان بيافرينيد ! آيا زِ ياد برده ايد ناتواناني که چشم در راه گامهاي توانمند شمايند ؟! آيا بر باد نهاده ايد يادمانِ گوشه نشينان بي گناهي که در آرزوي دستان سخاوتمند شمايند ؟!  مگر جز اين مي پنداريد که آنان نيز چون مايند : انسانند و لبريز آمال پرنهال انساني ؟! ... بياييد همه با هم آرزو کنيم رسد آن روزي که هيچ کودکي را در دل ، حسرت بازيهاي کودکانه اش نماند و هيچ پدري را بر دل ، شرم از نگاه فرزند به گاهِ ناتواني به اجابت خواسته هاي کودکانه اش نباشد ...


خدايم ! بزرگ بي منتهايم ! بارها کوشيده‌ام که بيابم اين همه نابرابريها را چه حکمتيست ؟! اين همه ناتوانمنديها را چه دليليست ؟! اما هميشه درمانده ام و سر به آسمان سرگشتگي ساييده ام ؛  نمي دانم و نخواهم دانست ، چنانکه پيش از من نيز بسيار بوده اند که نادانسته به سوي ذات داناي تو شتاب کرده‌اند و آن دنيا ، حجاب ناداني از منظر چشمان خويش برچيده ديده‌اند ؛ ليک ، اين همه باز هم مرا مجاب نخواهد کرد که از تو به عزم گلايه به آستانت ، اجازتي طلب نکنم که من نمي دانم از چه روي چُنين ، عده اي را بر اوج مکنت و عده اي بر حضيض مِسکنت آفريده اي ؟! ... نمي دانم ، نمي دانم ، که اين ندانستن ها چون هميشه مرا بر بي‌نهايت دلخستگي فکنده است ؛ مهربانم ، قادرِ رحمانم ، اي گرم‌ترين آغوش دلتنگي‌ام ، بر من ببخشاي که چنين به کبرياي وجودت جسارت روا داشته‌ام که من خسته‌ام ، دلشکسته‌ام ، بگذار که اندکي به حال خود مانم  ...



                                      خاکسترينه


              1:50 دقيقه بامداد شنبه بيستم فرودين ماه 


 


خاکسترينه :: دوشنبه 1 فروردين 1384

ديريست به تو مي انديشم ؛ سالها در پي يافتن تو گام برداشته ام و اينک ، بيش از هر زماني به جستجوي تو بي تابم . دور از مني و اين لحظه هاي بي تو بودن بر آتشي دوزخ فام مي کشاندم . باز هم بايد گفتن تا بداني که بايد باشي و نيستي ؟! آخِر ، اين سرگشتي و هجران تا کي ؟! 


آهاي ! وجدان آرميده در خواب ! وجود آسماني من ! روح عّلواني ناپيدا ! با تو سخن مي گويم ؛ گام از گام برداشته ام و در آني و هر گذر ثانيه اي با من بوده اي و ليکن ، به وسعت روز و شبهاي بر باد رفته ام از تو بي منم ! مگر نه آن است که بودن را به رخصت باهم بودن از خدايمان به امانت جسته ايم ؟! مگر نه آن است که به گفتاري و هر کرداري ، به هر دمي و بازدمي بايدم يار و ياور باشي ؟! پس از چه سان چنين تنها رهايم نموده اي ؟! بهاران در رسيده است و بهار روح من در راه مانده ! سبزينه ها سربر آورده اند و ليک ، هنوز خاکسترينه مانده ام ! بدين جا کشيد و بگذار بگويمت و اعترافي به فرياد برآورم : اَماره نکو نمي خوانَدم و  ياراي آن نيست مرا که بي قدرت تو ، آيه هاي شيطانيش را به مقابله برخيزم . هر چه باشد جز اين نيست که جزء رباني مني و از پروردگار راست کردار بر ضمير انسانيم فرود را تجربت ساخته اي ؛ تنهايم به حال خود مگذار که بي سِحر فرشته سان حضورت ديو پليدي را مقابلت نتوانم ، راضي مباش که آن سوي اين دنيا ، به گاه تشرف به آستان ذات حق ، در پيشگاه کبرياييش سر زخجالت برآوردن نيز نتوانم . ثنايم را به نيت حضورت با دعايي به بارگاه اشرف خالقم به پايان خواهم برد :


الها ! اي بزرگ بي همتا ! ياريم ده به روز نيک ديدارت از آنان باشم که به نفس مطمئنه به سوي خويشتن خوانديشان ...


    « يا ايتها النفس المطمئنه ! ارجعي الي ربک راضيه مرضيه »



                                          خاکسترينه


               گاهِ ملاقات ماه ، نخستين بامداد هشتاد و چهار     


خاکسترينه :: پنجشنبه 13 اسفند 1383

به ميثم و مريم ، بهزاد و زهرا ؛ کبوتران عاشق که چنديست در آشيان عشق و دلدادگي ، زيستن را به تجربتي نو نشسته اند و نيز ، همه آناني که شهد شيرين عشق بر سفره پيوند ماندگار خويش در کام کرده اند :


عزيزانم ! سخت است ؛ سخت است سالها در هواي عِطرتان نفس کشيدن و اينک دورگشتنتان را به نظاره نشستن ؛ دشوار است بر باد نهادن يادمان کودکانه و خاطرات بچه گانه که چه فرخنده لحظه هايي داشتيم آن دم که رها از قيل و قال زيستن به هوي و هاي سادگانه مي پرداختيم . روزها رفته اند و شبهايي که ثانيه ثانيه بر ما فُزوده اند و درهاي جديد زندگي به رويمان گشوده اند . ديروز خاطره ايست و امروز ، تجربه ايست براي فردا که فردا فرصتي طلاييست . مي دانم ، خوب مي دانم در آغوش گرمتان بال به پرواز گشوده ام و نکته اي به نکته ها فُزوده ام ؛ باري ، مهربانان مهرآيينم ! اجازت مي خواهم آموزگاران پرکشيدنم را به ره توشة پروازي همرهي کنم ؛ اول سخن آنست که عشق را بهاييست آسان نمي توان خريدن ، مقاميست بي سعي نمي توان رسيدن و چون بدان دست يافتن ، بايست به حفظ آن کوشيدن . آفتيست عاشق را که گمان دارد معشوق درآغوش کشيده و به اوج خواستن رسيده و راهي به پيمودنش نمانده که عشق را بي نهايتيست چون اعداد : هر چه در آن روي بي منتهاترش يابي و ناکرده ها فزونترش داني . خوبان بيکرانم ! دگر آنکه زيستن را حکمتيست و بودن را دليلي ؛ بر ماست جهدِ يافتن رمز زندگي و راز جاودانگي که خسرانيست عظيم نادانسته و ناخواسته در عمر زمين و طول زمان راه پيمودن ؛ کنون بر شماست ازين يکي شدن بهره جستن و در سير کمال روح خويش بر شتاب افزودن . سبک بالان نازک خيالم ! زين پس نفسهاتان در هم خواهد آميخت و نگاهتان کودک نگاه خويش خواهد زاييد و لحظه لحظه هاتان در بکارت ثانيه ها صرف خواهد گرديد . نيکوست کوشيدن تا هميشه اينچنين ماندن را و از ياد نبردن اين نخستين هاي ترانه خواندن را ... 


خداي من ! يگانه بي خداي من ! داني که نتوان کلام را جز به دعايي به کبرياي وجودت به پايان رساندن :


يا خالق العشق و يا ذاتُک العشق ! تقدير بر آن قرار ده تا همه کبوتران عاشقي ، تا هميشه در آسمان قلب عشقشان ، پرواز را به هياهو به پا دارند ...



                                     خاکسترينه 


              01:40 بامداد پنج شنبه سيزدهم اسفندماه 


 


خاکسترينه :: دوشنبه 26 بهمن 1383

مي خواهم از او بگويم ؛ ليک فريادي از حجم درونم بانگ برمي آورد و متهورانه مي پرسدم : گمان مي داري بدان مقام دست يازيده اي که ازو خواندن و نام مبارکش در قلم آوردن ؟! چنين مي پنداري که تقدس درگاهش را بار کلام تو توان کشيدن ؟! ... اينک در ترديدي سرد فرو غلطيده ام ؛ يادش بر صفحه دل سنگيني مي کند و نامش آستان انديشه را به چالش مي کَشاند ؛ کم نيست ، کوچک نيست ، بزرگ است و شور انگيز : او « حسين بن علي » ست . لحظه هاي عروجش در راهند و من چون هميشه به قيامش در انديشه ام و ليک ، در سيرِ عمق معنايش مانده ام . بي شمار از خود به بانگي وهم انگيز پرسيده ام که براستي چرا چنين بايد بودن که وجودي آسماني و پاک در خاک زميني ناپاک فروغلطد و عرشيان را به سوگي جانسوز فرونشاند و فرشيان را به يقين بي وفاييشان کشاند ؟ آي اي سرزمين نينوا ، به کدامين آبرويي خواهي توانستن پاسخ  « محمد » ش را به روزِ پاسخ ، دادن ؟! آي اي مردمان کوفه ، به کدامين شفاعتي توانستن در خوان سفره هاي بهشتي پروردگارم در نشستن ؟! شرمتان باد ، ننگتان باد ...


خدايم ! مهربانِ بي کرانه ام ! بر من بنما که دريابم چرا چنين ثانيه ها را رقم زدي و خوبان برومندت را چنين در خاک کشاندي ؛ مي دانم ، به يقين مي دانم که دليلي در پس اين است و صلاحي که تو بهتر مي داني ؛ بزرگ بي منتها ! ياريم کن که در اين لحظه لحظه هاي سخت سالگشت خون خودت ( يا ثارالله وبنُ ثاره ) بدان بينديشم که چه بايد بياموزم ازين از جان گذشتگي و چه درسها پذيرم و چه ره توشه بردارم که ايمان دارم که تو نيز از من چنين مي خواهي و نواي نينوا را به گوش جان شُنيدنم مي طلبي ...


اي وسعت قدرت و اي همه شوکت ! اجازت مي خواهمت اين بار نيز کلامم را به دعايي به آستان اعظمت به انتها رسانم :


« اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد » ...


                                      خاکسترينه


         00:30 بامداد دوشنبه بيست و ششم بهمن ماه


 


خاکسترينه :: پنجشنبه 15 بهمن 1383

آن شب سرد ...                                                       


      آن شب شوم ...


             آن شب دور از سپيده دم ...


آن گاه که خود را  


      دورترين از تو مي ديدم


و تو را که ظالمانه


      پاي بند عشقت کرده بوديُم ،


             در محکمه بي قراري قلب عاشقم


                    به دارِ ديدارها ي متوالي مي سپردم ؛


آن دم که در بازي خاطره ها


      به ثمر نشستن


            عشق نافرجام خويش را


                  آرزو مي کردم ؛


بي انتها ،


      در آن غربت سهمگين ،


             دل سپردم به گفتگوي آسمان :


                    ستاره ها ، ستاره ها


                          ستاره هاي سرد انزواي من !


و به چُشماني اشک بار ،  


      در آن آيِنه هاي خيالي انديشة به تاراج رفته ام


             تلالوء حضور ماندني تو را جستجو کردم


که به ناگاه


سنگي


     - سخت دلانه -


             آينة روياهايم را


                    که سايه اي از وجود تو در آن انعکاس يافته بود


                           به سيلي ضربه اي ميهمان کرد


                                  و شکست و گريخت                 


و زان پس :


      من بودم و


             آينه اي شکسته ...


                    ستاره اي خاموش گشته ...


                           و يک دنيا خاطرة بي تصوير


                                     از حضور بر باد رفتة تو ....


                                                                 « دي ماه هفتاد و نه »


نخستين ها بود ؛ تار و پود عشق بر قامت قلبم تنيده بودم و از هرچه خويشتن خواهي رميده بودم ؛ گام در راهي نهاده بودم که بر من بي منتها مي نمود و من چه بي پروا به سوي هيچ گام بر مي داشتم : هيچِ هيچ . باکي نبود و هراسي که عشق آنچنان بيم از من درربوده بود که تو گويي همه ناممکن را ممکن بودم و به هر کوره راهي مؤمن ... . ثانيه ها هم آغوش من در گذشتند و نيمه هاي راه رسيدند که راه را بازشناختم ، عشق را دريافتم و در معنا فرورفتم . با خود انديشيدم و خدا را ، جهان را ، انسان را و هر آنچه را که مي توان ديدن به تصوير کشيدم . اينک محصور نبودم ، پرنده بودم و ليک در قفس نبودم ؛  بر اوج پرگشودم تا دريابم هرآنچه را که هواي يافتنش مرا بدين دنيا کَشانده بود ... . اينک در پس روزها و شبها من هنوز هم در هواي رمز زندگي پرسه مي زنم ؛ مي دانم ، مي دانم ، هست بسيار که من نمي دانم ، اما سرخوشم که مي کوشم غايت انسان را بيايبم و نهايت زيستن را دريابم . باري ، باري هنوز هم آن نخستين ترانه ها با من است ، که آن از من است و چنين مي انديشم که بي نبودِ آن ، من نيز چنين که اينکم نمي توانستم بودن . گمان مي دارم که عشق را مراحليست و ايمان دارم که حتي آن نخستين هايش نيز - با همه خامي و ناپختگي اش - عاشق را زماني به کار آيد . ليک هماره آرزويي در سر مي پرورانم و به خداي خويش چنين مي گويم :


اله من ، يگانه بي انتهاي من ، هرآنکه عاشق نمودي و جام نهادش از شراب عشق لبريز ساختي ، به بي کرانگي ات که به او عشق حقيقي عطا کن .


                                         خاکسترينه


                01:35 بامداد پنج شنبه پانزدهم بهمن ماه


 


خاکسترينه :: پنجشنبه 1 بهمن 1383

به مادرم ، شمسي مهربانم و جمله مادران خوب دنيا  ...



مادر ، فرصتيست تا با تو از تو بگويم . باري نمي توانم ، نمي توانم ؛ با همه توانمندي من چه ناتوانم آنگاه که بايد از تو بگويم و روح قلم را به نام مقدست تطهير سازم . چه بايد گفت که تو ، که تو گفتني نِه اي ! سراپا ستايش و اکرام همي بايد بودن آن دم که يادت بر لوح دل مي نشيند و نامت بر صحن جان آرام مي پذيرد . ارابه الفاظ را کشان کشان به پيش مي رانم بل سياهه اي از سواد کويُت بر صحراي مژگانم فرود آيد . مادرم ! مهربان جاودانه ام ؛ نگو چرا چنين مي گويي که من از خدايم اجازت خواسته ام تا چند ثانيه اي  - سبز و ماندني - بنده تو باشم و او چه سخاوتمندانه خدايي را از آن تو ساخت آنگاه که فردوس برينش را در زير گامهاي گذشت و احسانت به وديعه نهاد . چه توان انديشيد ؟! شکرانه اي به از اين در کدامين بهشت شدادي توان يافت ؟! واي چه خداگونه اي و چه خداگونه خدايي داري ... الهه مهرباني و نکويي ! فرشته آسماني ! اي وسعت ايثار و اي فرصت پرواز ! بر من سعادتي به ارمغان آور تا به بالهاي روحاني تو در آسمان عشق و دلباختگي به پرواز درآيم و خورشيد گرمابخش جانفزا را در آغوش تو بر سرانگشت شادي گيرم . آه مهربان مادرم ! فريادي مي طلبم به حجم فداکاري تو تا که ايمان آوري به چه مرز بي منتهايي ، من ،  دوستت دارم ! مي دانم ، مي دانم ؛ شکايتها در خود برده اي و دم برنياورده اي که تو چه سان پريوشي هستي که من نمي دانم ! مادرم ؛ اي همه هستي ام و اي يگانه دلبستگيم ! آرزويي در دل دارم که تمنا دارم خداي خوبم به کرامت و بزرگيش ارزانيم دارد :


 مادر ، اي عشق بي نهايت ، کاش روزي ، پيش از تو ، در آغوش گرم ومهربان تو بميرم ...



                                       خاکسترينه


             02:05 بامداد پنج شنبه يکم بهمن ماه


خاکسترينه :: جمعه 18 دي 1383

نيمه شبان است ؛ چون هميشه مي پندارم که با او خلوت ترين ، منم ! در خلوت شبانگاهي ام جز او کسي نيست و او خود گفته که از جوي خون نيز که بر گردن روان است به من نزديک تر است ؛ باري ، نمي دانم ، نمي دانم چرا نمي يابمش و هر آن که از کنارش نيز مي گذرم ، نمي بيندم وآنگاست که از حسي تلخ ، چون شوکران ، که در بر مي گيردم ، مي پرسم : پس من کيستم ؟! نه آن که گفته اي که برترينم آفريده اي و خوبان بارگاهت را بر آستانِ اشرفِ من  ، سر به زانو کشانده اي ! اين چه فضيلتيست و اين چه نکوداشتي ؟!


باز هم فرياد برآورده ام که تو خود مي داني که اين در من عادتيست که نه ماهانه ، که هر روز و هر لحظه غوغا مي کند و به انفجار مي کشاندم . پس تو کيستي ؟! گر تو نيستي پس من کيستم ؟! گر تو هستي که من نيستم که از نيست ، انتظارِ بودن در طلبيدن خداوندي را نسزد !


چون هميشه خسته ام و در به زيستن بسته ام . نمي دانم چه مي خواهم و مي دانم نمي خواهم زنده باشم آنگاه که نفس فرو مي رود و برمي آيد و در هر دمي و بازدمي ، يهودِ دور زيستنت ، مسيح قلبم را به صليب مي کشاند .  آري ، بودن را بهايي کرده اي که در نظرم به ناچيزي نمي ارزد و نبودن را که اوج پر گشودن به آغوش ماندگارت خطاب کرده اي دوست تر مي دارم . باري ؛ باري چه کنم که نمي خواهي ام ، که در جرگه عاشقان کويُت به از من بسيار داري ... مي دانم ، مي دانم ؛ حوض کوچک تنهايي من بي ماهيست ! تو دريايي و دريا را چه نياز است بر من ؟!


کلماتم خسته ات مي کنند و بنده هايي که بي بهانه ات طلب کنند در راه !  لاجرم شکايتي نيست ؛ مي فهمم اين منم که نمي فهمم !


چشمانم آبستن خستگي اند بس که با نديدنت در آميخته اند و به بکارتِ ايمان خيانت ورزيده اند . بگذار که بر خواب روم ؛  کودکِ ديدنت از رُحِم فريادها  ، شايد ، که به حاصل نشيند ...



                                        خاکسترينه


                01:30 بامداد جمعه هجدهم دي ماه


 


خاکسترينه :: پنجشنبه 10 دي 1383


آغازين روزهايي بود که مي نوشتم ؛ مي توانستم اندک اندک يقين کنم که : آري ، من مي نويسم ! چونان رسيدن به بلوغي که هر انساني را فرا مي رسد براي من نيز بلوغي دررسيده بود که زان پس من مي نوشتم ؛ باري اين نوشتن به اختيار نبود ، گاهي چنان مرا در بر مي گرفت که اگر به خواستش تن در نمي دادم نعشه وار به اين سوي و آن سوي تن مي کوبيدم . تنها مي دانستم که بايد چيزي در دست گيرم و آنچه بر من مي آيد به کاغذ آورم ؛ اما چندي گذشت تا مطمين شوم که : کلمه بالا مي آورم ، ديگر شکي در من نبود ؛ من بالا مي آوردم و براي آنکه خود را خالي کنم گزيري از نوشتن نداشتم ؛ اين کشش و اين گرايش در من لحظه به لحظه آنچنان شعله مي کشيد که ياراي مقابله اش نمي ديدم .


" شهوت نوشتن " ؛ اين نامي بود که به نشان تسليم برش نهاده بودم ، جز اين نيز نبود که هر چه بود تمام من را از آن خود مي ساخت و مجال نيرويي ديگر و تمايلي ديگر در من نمي گذاشت و گاهي حتي به هيأت چنان نفوذي در مي آمد که خود نيز واله و شيفته کلماتي مي شدم که خود پرورده بودمشان  ...


امروز مدتهاست که از آن نخستين روزها مي گذرد و من ديگر به اين قي کردن و به اين شهوت پرکشش نوشتن عادت کرده ام . شايد کمي از آنچه را که بر من مي آيد مي نويسم ، تنها در ذهن مرور مي کنم و تاثير مي پذيرم ؛ شايد مجالي براي ثبت تک تک کودکان کلماتم که از مادر انديشه ام زاده مي شوند نداشته باشم ؛ اما من هنوز هم مي نويسم ، هرچند اين همه آن چيزي نباشد که در خلوت من مي گذرد ؛ باري من هنوز هم مي نويسم ...


 


چگونه مي توان سپاس گفتن اين حجم خوبي را که بر من روا داشته شده ؛ مدتي است که پرواضح به اثبات رسيده برايم اين پاکي و تقدس خوبان بهاردل ايرانيم ؛ عزيزانم که کلمات دلنشينتان گرمي خانه دلم شده ، به وسعت خوبيهايتان قدردانيي نثارتان مي کنم که جز اين وسعت ، حق کلام را ادا چگونه توان نمودن ؟!  ... به نشان حق گزاريم و  به جبران اين همه مهربانيها که بر من روا داشته ايد دست پاره يي از خود که بسيار دوستش مي دارم پيشکش وجود يکايکتان مي کنم ؛ اين از آن شماست و چه شادم خواهيد کرد اگر هديه کنيدش از جانب من به هر آنکه دوستش مي داريد ، حتي بي آنکه نامي از من در بيان آوريد ؛ باشد که گوشه اي از محبت سخاوتمندانه تان را هر چند در قالب کلمات پاسخ داده باشم ...



وقتي که تو هستي و يه دل تنها ، اون دمي که تو درياي خاطره ها فقط و فقط تو هستي که هستي که دست وپا مي زني ، اون زموني که اوني که مي خواي نيست تا با هم از باغ ثانيه هاي خوش رنگ با هم بودن غنچه هاي تازه شکفته بچينيد ، تنها چيزي که به تو اميد مي ده و براي دقايق سبز فردا دونه بودن ميکاره همون ياد و خاطره لحظه هاي سبزيه که بي هيچ دغدغه اي سپري شده بود که تو اون لحظات فقط و فقط تپش قلبهاي اسير عشق بود که گوش عالمو پر کرده بود ؛ اينجاس که با شيريني فراموش ناشدني اون لحظه لحظه هاي با هم بودن دهانتو که مزه تلخ تنهايي توش جا خوش کرده طراوتي تازه مي بخشي ؛ عطر نيلوفری محبوبة ابديتو به مشام می رسونی و از ته دل برای تکرار ساعات خوش با هم بودن دست دعا به سمت گنبد آبی آسمون دراز می کنی !


                                                                 دعايت مستجاب باد...



  خاکسترينه


10:16 نيمه شب نهم دی ماه


 



* کلام دلدار*

متن کامل قرآن کريم

متن کامل انجيل عهد جديد

متن کامل تورات

متن کامل اوستا

*زلال معرفت *

موعود

حضرت حافظ

ويليام شکسپير

جبران خليل جبران

دکتر علي شريعتي

دکتر حسين الهي قمشه‌اي

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي

* سياست و اجتماع *

BBC

بازتاب

شريف نيوز

خبرگزاري مهر

خبرگزاري ايلنا

خبرگزاري ايپنا

خبرگزاري ايسنا

خبرگزاري فارس

* روزنامه‌ها *

شرق

ايــران

کيهــان

همشـهری

* فرهنگ و هنر *

سينا

قابیل

هفتان

سـخن

پنــــدار

کارگاه هنر

ميراث خبر

خانه‌ هنرمندان

گفتگوی هارمونيک

*نشريات اينترنتي *

لوح

شهروند